بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

42

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

مىنمود كه باز هم نزد او بيائيم و وعده مىداد كه اگر بازگرديم بيشتر از اين به ما محبت و احسان خواهد كرد . ولى همين كه ديد شراع‌هاى كشتى افراشته شد و كشتى به حركت درآمد قيافه‌اش تغيير كرد ، گفت شما داريد مىرويد شما را به خدا سپردم و به طرف قايقها روان شد ، فورا طناب قايقها را پاره كرديم و به او گفتيم با ما باش ما ترا به شهر خود خواهيم برد و در آنجا در ازاء محبت‌هائى كه به ما كرده‌اى تلافى خواهيم كرد . در جواب گفت : اى مردم ! وقتى كه شماها به خاك من قدم گذاشتيد من داراى همه گونه اقتدار بودم ملت من مىخواستند شماها را بخورند و اموال شما را بربايند چنانچه نسبت به ديگران همين رفتار را كرده‌اند ولى من نسبت به شماها نيكى كردم و هيچ چيز از شما نگرفتم ، حال هم با همان نيت به كشتى شما آمده‌ام تا با شما خداحافظى كنم پس سزاوار است كه حق‌گزار باشيد و بگذاريد من به مكان خود بازگردم . ولى ما به حرفهاى او ابدا اعتنائى نكرديم . باد بناى وزيدن گذاشت و كشتى سرعت گرفت ، ساعتى نگذشت كه شهر از نظر ما ناپديد گشت ، كم‌كم شب فرا رسيد و كشتى به وسط دريا درآمد . بدين قسم شب را به روز آورديم در حالى كه شاه و همراهانش به ساير اسيرانى كه قريب دويست نفر مىشدند ملحق شده بودند و با شاه همان رفتارى مىشد كه با ساير اسرا رفتار مىكرديم . او نيز دهان از گفتار بسته و هيچ صحبتى با ما نمىكرد گوئى نه او ما را مىشناخت و نه ما او را ، تا اينكه به عمان رسيديم و شاه را با كسانش در جزء ساير اسيران بفروختيم .